اشتیاق

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی: آهنگ «اشتیاق» دلی دردمند را ...

اشتیاق

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی: آهنگ «اشتیاق» دلی دردمند را ...

اشتیاق
دفترچه‌ها
Instagram

شـب عـاشـقـان بیدل چه شب دراز باشد

تـو بـیـا کـز اوّل شـب، در صـبـح بـاز بـاشـد


عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کـجـــــا رود کبـوتــر که اسـیـر بـاز بـاشـد؟


ز محـبّـتـت نـخـواهـم کـه نـظر کـنم به رویت

که محبّ صادق آن است که پـاک بـاز باشـد


به کرشـمه عنــایت نگـهی به سوی ما کن

که دعـــــای دردمـنـدان ز سـر نیـــــاز باشد


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

بــه کــدام دوسـت گـویـم کـه مـحـل راز بـاشــد؟


چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

تـو صـنـم نـمی گــذاری که مــرا نماز باشد


نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

کـه ثــنـا و حــمد گـــویـیـم و جــفا و نــــاز بـاشـد


دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخـــن دراز باشـد


قدمـی کـه بـرگــرفـتی به وفـا و عهد یاران

اگر از بلا بـتـرسی قدم مـجـــــاز بـــاشـــد




پ.ن: واقعاً شانس آوردم که سعدی ادعای پیغمبری نداشت!

  • ۱۶ تیر ۹۲ ، ۲۳:۱۵

هر چند که به نظرم بعضی جاها شخصیت ملّا را خراب کرده بود، اما کتاب بسیار خوبی بود! 

 

با تشکر از شما دوست عزیز! 

  • ۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۳:۱۰
  • ۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۵:۲۸

بعد از مذاکرات چند مرحله ایِ طولانی و طاقت فرسا با هیأت های مذاکره کننده ی طرفین درگیر، سرانجام شورای داوری با شهامت تمام یکی از طرفین را به عنوان متخاصم معرفی کرد، و تصمیم به انهدام کلی آن جبهه گرفته شد. باشد که پایانی بر تنش ها و درگیری های کهنه در منطقه گردد.

پ.ن:

 

موذنا به امید که می زنی فریاد

 

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

 

مگرد بی سبب ای ناخدا که غرق شده ست

 

جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم

  • ۱۱ تیر ۹۲ ، ۰۲:۰۶
شب است. تب دارم. البته مطمئن نیستم؛ این را از خنکایی که به هنگام برخورد نسیم گرم تابستانه به صورتم حس می کنم، می گویم. ته گلویم هم زق زق می کند! (یا شاید هم ذق ذق! بعید می دانم دیگر ضق ضق یا ظق ظق باشد! البته به کسی ربطی ندارد؛ توصیف ته گلوی خودم است، اصلاً شاید ذق زق کند)  البته این یکی را که مطمئنم ربطی به مریضی و اینطور حرف ها ندارد؛ بیشتر به خاطر زیاد حرف زدن های امروز است. حرف زدن را دوست دارم. البته همیشه زیاد حرف نمی زنم، شاید حتی بشود گفت که خیلی وقت ها ساکتم؛ اما حکایت، همان حکایت سر ِ چشمه و بیل و پیل است دیگر! (هرچند که هم بیل به دستان زیاد شده اند و هم من ، تعریف از خود نباشد، فیل سوار نسبتاً ماهری هستم؛ بگذریم...)  انگار چیزی در حرف زدن هست که (استثنائاً در میان این همه کار) راضیم می کند؛ البته حرف زدنی که چیزی را برای کسی روشن کند. اصلاً همین روشن کردنش را دوست دارم. همین که بتوانی زوایای تاریک چیزی را برای کسی روشن کنی؛ انگار کاری از جنس نور است. چیزی شبیه نوربازی! اصلاً کلاً نور و روشنی و این ها پدیده های جالبی هستند. شاید رازی هم در آن باشد؛ آخر خدا هم نور آسمان ها و زمین است ( صد البته تفسیر این حرف های آسمانی به من زیرزمینی نیامده است. ) ...

راجع به تب و گلودرد و مریضی می گفتم. مریضی را هم دوست دارم؛ یعنی نه اینکه دوست داشته باشم ها، بودنش خوب است، یا بهتر بگویم: لازم است ... البته نه این که باشد، همین رفتن و آمدنش لازم است. درست است که آدم را ضعیف می کند، ولی خب لزومش هم در همین تضعیف است. گاهی وقت ها در ضعف، واقعیت ها واقعی ترند. انگار که بعضی قوا که تضعیف شده اند، قدرتشان را به قوای دیگری داده اند؛ انگار آدم (بعضاً) چیزهایی می بیند، می شنود، می فهمد که در حالت عادی نمی توانست درک کندشان...

هنوز شب است. هنوز هم احساس تب می کنم؛  ولی یادم نمی آید وقتی این نوشته را شروع کردم می خواستم چه بگویم. یعنی این  سطرها را هم می نوشتم که "آن" یادم بیاید که نیامد. شاید هم چیز مهمی نبوده که از یادم رفته؛ یا شاید هم حکمتی در این بوده که از یادم برود؛ کسی چه می داند! ... جالبی دنیا هم به همین است، همین که «کسی چه می داند!»

شد به سیاق چرندیات همیشگی... نقطه سر خط.

  • ۰۸ تیر ۹۲ ، ۲۳:۲۰
  • ۰۴ تیر ۹۲ ، ۰۱:۳۵

نزدیکی نیمه شعبان که می شود، خیابان ها چراغانی می شوند؛ همه خود را برای جشن میلاد آخرین معصوم آماده می کنند. نیمه شعبان که می شود، خیابان ها شلوغ می شود؛ پر می شود از شربت و شیرینی و صدای مولودی...


شاید همه این ها تلاشی باشد برای اینکه تلخی و حزنی که این روز به یادمان می آورد را پنهان کند. جشن می گیریم تا سرپوش بگذاریم بر ناکامیمان. گاهی وقت ها هم کلاً فراموش می کنیم که مولود این روز، هنوز هست؛ ولی نیست. و این دقیقاً همان تلخی این روز است. انصافاً شیرینی ولادت مولود این روز هرچقدر هم که باشد، باز نمی تواند تلخی گم کردن او را از کاممان ببرد.


وقتی که دیگر خیلی دلتنگ می شویم، وقتی که  دیگر خیلی احساس عذاب وجدان می کنیم، به خیال خود تکلیفمان را با یک دعای فرج ادا می کنیم. دعا می کنیم، او را می خوانیم و شعرها و داستان ها و حرف ها (مثل همین حرف های من!) ردیف می کنیم. می خواهیم که بیاید، که جوابمان را بدهد، غافل از اینکه اصلاً صورت مسئله را درست نفهمیده ایم:


«مَثَلُ الاِمامِ مَثلُ الکعبة اِذْ تُؤْتی ولا تأتی؛ امام همچون کعبه است که باید به سویش روند، نه آنکه (منتظر باشند تا) او به سوی آنها بیاید» ... و ما مثل کسی که منتظر است کعبه سوی او آید تا حاجی شود، نشسته ایم و منتظریم! ... کعبه که گم نمی شود، کعبه که جایی نمی رود، کعبه که غایب نیست؛ ما راه را گم کرده ایم، ما خود گمشده ایم؛ خودمان را پیدا کنیم، او خود پیدا می شود.


عمریست که از حضور او جا ماندیم


در غربـت ســرد خویش تنها مـــاندیم


او منـتـظـر اسـت تـا کـه ما بـرگــردیم


مــــاییم که در غـیـبـت کـبری ماندیم

  • ۰۲ تیر ۹۲ ، ۲۳:۵۸

وقتی وبلاگ نویسی تند و تند پست می نویسد، یعنی حالش خوب نیست؛ لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش ...



وقتی وبلاگ نویسی چند روزی (هفته ای، ماهی) هیچ مطلب تازه ای نمی نویسد، یعنی حالش بد است؛ آن قدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد ...


کلاً آدم وقتی وبلاگ نویس می شود یعنی حالش بد است.



پ.ن: مال من نیست! ولی یادم هم نیست که از کجا برداشتمش.

  • ۰۱ تیر ۹۲ ، ۲۳:۵۷

'I wish it need not have happened in my time,' said Frodo.
 

 

'So do I,' said Gandalf,'and so do all who live to see such times. But that is not for them to decide. All we have to decide is what to do with the time that is given us.' 
  • ۰۱ تیر ۹۲ ، ۲۳:۴۰

این که بگویم «گاهی وقت ها» بی انصافی است، «خیلی وقت ها» یک حسی می افتد به جانم و انگار مدام با سیستم گرمایشی – سرمایشی بدنم بازی می کند؛ اصلاً کلاً تنظیمش را به هم می زند. پاهایم یخ می زنند و گوش هایم داغ می کنند. ذهنم، شبیه حیوان رم کرده ای، این سو و آن سو می دود و تمرکز، یعنی به بند کشیدن این رمیده وحشی، قدرتی مافوق توانم می طلبد.


ناگهان نسبت به دست هایم حساس می شوم؛ انگار که قبلاً اصلاً متوجه شان نبوده ام و حالا به یکباره به وجودشان پی برده ام و جزئیات حرکاتشان، جای قرار گرفتن شان و حتی حرارتشان برایم مهم می شوند. و در اینجور مواقع است که بی قراری دستها شروع می شوند. تا وقتی که متوجه شان نیستی، برایت مهم نیست که کجا قرار گرفته اند و دقیقاً چه می کنند، اما همین که نسبت بهشان حساس شدی، دیگر نمی توانی آرام بگیری! دست های بی قرار بهانه ی چیزی می گیرند. 


دست ها، عاقبت دور یک قلم یا روی کیبورد آرام می گیرند؛ آرامشی موقتی؛ پیش از آنکه طوفان واژه ها از سرم به دست ها برسند و آنگاه است که نوشتن آغاز می شود.


نوشتن را دوست دارم؛ با بهانه یا بی بهانه. اما از آنجا که بی بهانه نوشتن، فقط شهوتی زودگذر است و لذّتِ مچاله کردنِ کاغذِ خط خطی شده (که آن هم به لطف تکنولوژی از میان رفته)، بی بهانه نوشتن را برای خودم قدغن کرده ام. و این است که گاه و بی گاه کمتر و بیشتر می نویسم.


پ.ن: و سوال اینجاست که این نوشته با بهانه بود یا بی بهانه؟!!

  • ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۰